تبليغاتX
بانوی شرقی

بانوی شرقی

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

بیا که بازهم با تو زود دیر میشود...

انگار مضراب عشق فقط در طنین صدای تو

به نوا در میآید.

وچشم های تو چشمه جوشان شراب طهور میشود

من اما  انگار مسخ این نگاهم

که اینگونه بی سرو سامان پی ات روان

ترنم صدای تو پیچیده است در هوای دلم

ومرغ دل نغمه سرایی میکند با این نوای خوش.

چشم هایم.

نه چشمهایت

پر است از من...

صدای رد پایت را  از خش خش برگهای خزان زده دلم میشنوم

پاییز را برای هزار رنگش دوست دارم

نه انگار کنی دلم رنگین کمان است

سرخیش رنگ خون است و زردیش رنگ رویم از فراق تو

گل همیشه بهار من با من بیشتر بمان گلم

گفتم که امشب بیاد روزهای خوش با تو بگویم

رشته کلام باز هم گسسته شد

انگار قرار نیست ...

                                                         "   با تو زود دیر می شود پیمان"

سلام دوستای گلم حالتون خوبه؟

شرمنده ام از بی وفایی ام. شنیدن می گن طرف گیر افتاده به گمونم گیر افتادم تو این چند وقت مجبور بودم اصول خانه داری رو به صورت ام پی تن یاد بگیرم .از غذاهای ایرونی و فرنگی گرفته تا کیک و شیرینی و ترشی انداختن

الان حتما دارید یه کمی بهم می خندید اما اگه جاری های شما هم هم سن مامانتون بودن مجبور می شدین تو این دوی استقامت شرکت کنید

شدم سوگلی خانواده ی همسرم آقامون می گه من مامان باباشو چیز خور کردم  یا شایدم وردی دم گوششون خوندم.

فقط می تونم بگم خدا رو شکر که تونستم از پس زندگیم بر بیام مراسم عروسیمون حالا حالا ها عقب افتاده

شاید یه وبلاگ زدم خانوادگی از همین وبلاگ های سوسولی

آخه نمی دونم چرا زیادی رمانتیک شدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دلم براتون تنگ می شه بازم می یام و سر می زنم به اینجا عاشششششششششششقتونم

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 17:45  توسط بانوی شرقی  | 

و ای کاش...

ای کاش هایم را دفن می کنم

دست می کشم روی میله ها

نگاه گردانده فرو می برم

تنگی گاه گاه این قفس را

سخت فهمیدم توان می خواهد

گذشتن از دلتنگی قدیم

وچه تبسم تلخی شده

فکر آزادی محــــــــــال

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 8:10  توسط بانوی شرقی  | 

و این شد عاقبت ما در سال 89 (دلیل این همه تاخیر)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 19:7  توسط بانوی شرقی  | 

وصفی نیست برای نام های عظیم

برای دست های بزرگ که همیشه گم نامند

آب های عمیقی که در جای خود آرامند

یاد عمیقت هرگز به  واژه فرو نمی کاهد

و من دوستت دارم از  ژرف ترین مکان قلبم...

                                                                 بانوی شرقی


پی نوشت:یکمی سرم شلوغه دم عیده دیگه ولی بهتون سر می زنم و جبران می کنم حتما Hello

پی نوشت۲ :تمام کلاسای دانشگامو دارم می رم

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 3:31  توسط بانوی شرقی  | 

محال است...

دست مزن!

چشم، ببستم دو دست

راه مرو!

 چشم، دو پايم شكست

حرف مزن!

 قطع نمودم سخن

نطق مكن!

چشم، ببستم دهن

هيچ نفهم!

 اين سخن عنوان مكن

خواهش نافهمي انسان مكن

لال شوم، كور شوم، كرشوم

ليك محال است كه من خرشوم

                                                نسیم شمال

 

زن غریب عزیزم هم یه مدتی به بلاگفا نمی آید امیدوارم بتونه آرامش بیشتری رو توی زندگیش تجربه کنه و بر گرده

ممنون که هوامو تو این روزا دارید هر نظری هم بخواید می تونید بگذارید خوب وبلاگ شخصیه دیگه سوال پرسیدن نداره

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 4:9  توسط بانوی شرقی 

چشم بگشا تا بگویم آماده ام

پرتاب شوم به سمت نا شناخته ها

به سمت روزهایی که نمی خواهمش

به سمت یک اجبار نامعلوم

شاید بهتر باشدعادت به نبودنت

پیچیدن پيچک تنهایی

دور شانه ی عریانم

فراموش کردن گرمای آغوشت

و سا یه ات که روی سایه ام خم شد

دهانت راببند این اجبار است

باید رقص ثانیه ها متوقف شود

خواب زمستانی هم چنان ادامه دارد

                                                                  بانوی شرقی

کفرنامه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 11:58  توسط بانوی شرقی  | 

دیشب احساسم را لمس کردی

بی اهانت بی فریب...

و نگفتی چرا این چنین آلوده ای

وطفل من چه عجیب پرسیدی

دلت را خاک خورانده ای؟

                                                بانوی شرقی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 21:22  توسط بانوی شرقی  | 

یک روز با دوستان قدیم وبلاگی...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 9:2  توسط بانوی شرقی  | 

امشب این چشم های میشی

می برد مرا به اوج هم آغوشی

بر من می افکنی با شوق نگاه

می زنـی به لبم مهر خاموشی

آن دم که می لـرزی زعشــــق

نیست چاره ای جز فراموشی

بهترین زاده ای از روح نســیم

تو بمان تا نماند هیچ تشویشی

                                                          بانوی شرقی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 10:53  توسط بانوی شرقی  | 

نتیجه ی دو هفته در بدری...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 21:24  توسط بانوی شرقی  | 

ببینید چه شده که بانوی شرقی مینیمال نویس به درازه نویسی مشغول است

موضوع اینست که عقلم به حذف چیزهایی مشغول بود که باور نداشت و همه چیز را چنان مرتب می چید که اولین نفری را که فریب می داد خودش بود بعد لبخندی می زد و می گفت چقدر خوب که همه ی دنیا آرام است.

می خواستم برای آسودگی بیشتر خودم و اطرافیانم وقتی که می خواهم فریاد بزنم سکوت کنم این قسمت عجیب برایم آشناست ولی دیگر نمی خواهم سکوت کنم می خواهم حرف بزنم همه می دانند که من هرگز دروغ نمی گویم و هیچ گاه کاری نکرده ام که لایق انگشت اتهام باشم.

من برای اثبات خودم نیاز به عنوانی قوی ندارم برای آن ها که به پاکی دختری برچسب ننگ می زنند من از وادی نیستی هم صدایم به گوش می رسد.می نویسم که زندگی چقدر در وادی خیال خوب است و این رویای محال چه دوست داشتنی است.

این جا هیچ کس برای فضیلت اخلاقی تره هم خرد نمی کند اهل این جا فقط دل را برای شکستن ترد می کنند هیچ کس این جا برای مجازات شکستن غرور به دار آویخته نمی شود

 این جا فقط برای جرم های ناکرده باید انگشت  بزنی و اعتراف نامه امضا کنی حق هم نداری که در دادگاه از خودت دفاع کنی حکم تو از قبل نوشته شده

 در این بهشت موعود دختران و زنان مردان را به راحتی باور می کنند و از درد این فاجعه آسمان خواب آرام ندارد.

من به درد آلوده می شوم و به تو آلوده نمی شوم تویی که آلوده ی دیگری هستی و چقدر زیباست جایی که دختران باکره را زنان بدکاره می نامند

و مردان باز تمام قوای جسمانیشان را به کار می گیرند برای دوباره ربودن و دیوار توجیه به اندازه ی حاشا بلند است و می توان گفت غذا شهوت و آمیزش است وانسانیت هوس بازی.

 در این ناکجا آباد من، مردان هیچ گاه مقصر نیستند مقصر زنان ساحره اند که مردان بیگانه را به خلوتی کشیده جامه های هوسشان را روی طناب بی شرمیشان پهن می کنند و دست مردان تن فتنه آلودشان را لمس می کند

 و چه جالب که شما هم این دنیا را می شناسید این جا خیلی ها دست یه مرد رو می خوان که اشک های شبهای یلدا رو از رو گونه بی روحشون پا ک کنه....

اینجا هوا سرد سرد است و سکوت به اندازه ی محبت های اوین درد آلود و سال هاست به پرچین حریم من چشم دوخته اند و مادر بزگ من هر شب پاهای ورم کرده اش را می مالد و می گوید خدایا شکرت

 و همه می دانند که من حتی وقتی که دلم نفرین می خواست گفتم خدایا شکرت و برایم مهم نبود که خداوند به دروغ گفت که ما را آزاد آفریده که با پاهای به زنجیر کشیده ذهن نیز به اسیری عادت می کند.

 به صداقت خدا شک نکنید خدا هم فریب انسان را خورد و شاید طفلک نمی دانست که احسنتی که به خود گفت اعتبارش چقدر کوتاه است.

این جا کثیف ترین افکار در خنده محو می شود.چقدر دلم برای لالایی های یک مادر برای فرزندش تنگ است دلم می خواست مادران اینقدر برای حفظ مالکیت تختشان نمی جنگیدند... هنوز نمی دانم که چرا بعضی زنان دوست دارند صاحب چندین تخت باشند در حالی که تخت خوشان هم خوب است و نمی دانم این مادر چگونه دعا برای فرزندش را پیش خدا می برد.


پی نوشت: این وبلاگ تا دو هفته ی دیگر آپ نمی شود
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 19:51  توسط بانوی شرقی  | 

خدایا به فریادم رس

دل بهانه گیرم بی تاب شده

قاصدکی شده ام که دهانم رابسته اند

مگر چه حجمی از دنیای تو را اشغال می کنم؟

دل هوای آسمانت را کرده

بالهایم راچیده ای

قسمت اینست که با حسرت بنگرم...

                                                             بانوی شرقی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 22:24  توسط بانوی شرقی  | 

رویا

کوچه ها تنگ دل من گرفته

و صدایی جز سکوت همراهیم نمی کند

گرمی بعد از گیلاس شراب

پیکرم را دلتنگ تو می کند

و من در فکر تو غوطه می خورم

شاید ثبات عشق با تو را

در رویا در آغوش کشم


جواب معمای سوال قبل به صورت شرعی:

مرد مادرش را بوسیده به شرطی که این مرد با دخترعمه ی خود ازدواج کرده باشد.

جواب بی شرط و البته غیر شرعی:

بانو زن برادر مادر زنش می باشد.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 19:35  توسط بانوی شرقی  | 

مردی بانویی رابوسید

و گفت:مادر همسر آن بانو با مادر خانم من مادر و دخترند.

حالا اگه گفتید چه جوری چنین چیزی ممکن می شه؟

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 20:19  توسط بانوی شرقی  | 

سبز می میریم...

در گوری از تشویش می غلتیم لیک

چون شما جام شراب رگ نمی نوشیم

می دانم

 عاشورای امسال در جامه ی حسینیمان

در خون سرخ آغشته می شویم

و شما هم چنان سینه زنان یزید را محکوم می کنید

                                                                            بانوی شرقی


پی نوشت :خواهش می کنم نام مرا در لیست وبلاگ دوستانتان وارد کنید چون خبر آپ کردن بسی مشکل می باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 0:6  توسط بانوی شرقی  | 

کاش شب پرستان می دیدند در پس شب طولانی روز نورانی می آید

یلدا آغاز اقتدار روشنایی و نوید چیرگی بر سیاهی و تیرگی مبارک باد

   


پی نوشت:جناب سعید جان چه بلایی سر وبلاگت اومده؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 8:57  توسط بانوی شرقی  | 

مرا از دریچه ی قلبت نظاره کن

عشق مرا می آراید

                                            بانوی شرقی


چند روز پیش با زن غریب و دوستانشون رفتیم بیرون جاتون خالی

فکر کردیم و دیدیم با دوستان وبلاگی قرار های ملاقاتی در تهران بگذاریم

که دسته جمعی هر از گاهی در آن شرکت بنماییم

هر کس از دوستان مایل بود که در این اجلاس ها شرکت بنماید

بسی خرسند می شویم  که ما را همراهی نماید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 21:30  توسط بانوی شرقی  | 

امشب تمام من به دنبال ردپایت خواهد بود

ای همیشه نیست در هست های من

حرف این عالم را چه کس خواهد فهمید؟

همه اش دل تنگی است...

                                              
        





+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 23:50  توسط بانوی شرقی  | 

من از حصار این شهر

از حصار تنگ چشمان به تنگ آمده ام

انسانیت کی چوب حراج خورد نمی دانم

نمی خواهم به دیدن لبخند های دروغین عادت کنم

همان لبخند هایی که وقتي روي صورت آدمها نقش مي بندد

 آدمها درذهنشان طناب دار همديگر را مي بافند"

                                                                           بانوی شرقی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 9:6  توسط بانوی شرقی  | 

ای شب

 تو را نمی توان فریب داد

تو شاهدی

عاشقی

من

او

ما

آرزویی زیبا

هیچش پنهان نیست

 همه را می بینی

                                           بانوی شرقی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 8:34  توسط بانوی شرقی  | 

 تو راچنان نیازمندم که ماهی را آب

 کارم شده تجربه ی مکرر عشق تو                                       

و هر روز می بینم که عشقت را حدی نیست

دوستت دارم ای همیشه عاشق

                                                    بانوی شرقی  

                                                                                         


یه خبر خوب از انتخابات به این ور تار رو رها کردم امروز تصمیم گرفتم تار رو ادامه بدم

رفتم پیش یه استادی که اگه خوب تمرین نکنم رو منقل کبابم می کنه

 دلم می خواد مشوقم باشید

                                                  به قول شهرزاد جونم عاشــقتونم  


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 19:37  توسط بانوی شرقی  | 

کاش روزی بتوانم روی آه شیشه جای

...

نام تو را کنار نام خود بنویسم

                                                 بانوی شرقی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 10:21  توسط بانوی شرقی  | 

خودمانیم این روز ها

چه تجدید عهدی داشتیم

و چه حالی می داد

مستی با تو حتی در خیال

                                             بانوی شرقی

 


نت خونم شدیدا کم شده

توی سفر واقعا به یادتون بودم

به قول شهرزاد عاشقتونم

          

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 17:12  توسط بانوی شرقی  | 

روحم درد می کنه

کسی نیست مشت و مالش بده؟


پی نوشت: نتیجه ی تست دیروز در نظرات همان پست گفته شده...

بعدا نوشت: دارن منو به زور تو این سرما می برن شمال دوشنبه تهرانیم

می گن می خوایم چند تا آدم واقعی هم ببینی

خدا رو چه دیدی شاید الی شدیم ازمون فیلم ساختن معروف شدیم...

خوب شد زهره کنار دریا معروف نشد وگرنه برای کم نیاوردن باید اونو می گفتم

 این کل کل آخرش سر منو به باد می ده

نیشتو ببند بیخود جان

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 23:58  توسط بانوی شرقی  | 

فکر می کنید برات جنس مخالفتان چگونه اید؟

از یک تا ۱۳ یکی رو انتخاب کنید...

تا چند روز آینده جواب داده خواهد شد...


پی نوشت:تقلب رسوندن ممنوع

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 22:4  توسط بانوی شرقی  | 

هیچ لذتی به تن خسته ام روح نمی دهد

تو را به دار می آویزم

تا کینه ات با خود نحست بمیرد

و چاله ای می کنم

 تا بوی تعفنت کسی را مسموم نسازد

                                                          بانوی شرقی


کلاغ پر انسانیت پر حقوق پر اعصاب پر

دروغ خیانت دورویی دزدی نپررررررررررر

پی نوشت:هر چی گریه می کنم آروم نمی شم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 17:40  توسط بانوی شرقی  | 

می خواستم شیرین باشم

یک معشوقه بی نظیر

در چشم فرهاد نشستم

و آن گاه شنیدم

صدای تپش های قلبی که

خبر از دلدادگی می داد

عشقی که غرورش او را پاک

و صفایش او را بی چشم داشت کرده بود

                                                             بانوی شرقی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 17:42  توسط بانوی شرقی  | 

جای خالیت ایام شادی مرا بیشتر می آزارد

وقتی همه از تو می پرسند

و من با لبخندی ساختگی کمبودت را انکار می کنم

کی به سوی من باز می گردی ؟

تا عید فطر برایم معنی دار شود...

عید فطر تو کی فرا می رسد؟

                                                     بانوی شرقی

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 9:42  توسط بانوی شرقی  | 

صدای زندان شده ی گریه هایم

زلزله ی سهمگین درونم می شود

نمی توانم بیاشوبم اما بدان

جانم به لب آمد

زیر آوار این همه تنهایی

چرا نمی یابم تو را ...

آه چقدر تنهایی شدید

                                                 بانوی شرقی

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 15:37  توسط بانوی شرقی  | 

دریا ی من سالهاست سراب شده

و گوش هایش سنگین برای شنیدن عاشقانه های من

زمان رفتن است و  شنیدن بی ثمر

                                                             بانوی شرقی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 22:27  توسط بانوی شرقی  |